برای پی بردن به راز سلوکی مردان خدا و دستیابی به سری که شاکله عرفانی آنان را به تصویر میکشد آشنایی با زندگینامه پر فراز و نشیبی که داشتهاند و نیز مشی ویژهای که برای وصول به مقامات رفیع معنوی در پیش گرفتهاند لازم و ضروری است.
اگرچه در سلوک الی الله با شیوههای متفاوتی روبه رو هستیم که
: الطرق الی الله بعدد انفاس الخلایق ولی در یک نگرش کلی میتوان سالکان کوی حضرت دوست را به دو عمده و گروه مشخص تقسیم کرد:1)
مجذوبان سالک.2)
سالکان مجذوب که خود به دو دستهاند: سالکان مجذوبی که روش خانقاهی دارند، و سالکان مجذوبی که مشی سلوکی آنان کاملا بر مبانی اخلاق اسلامی استوار است.مجذوبان سالک به سالکانی گفته میشود که پیر و مربی ظاهری ندارند و در اثر مددهای باطنی و عنایتهای غیبی تربیت پیدا میکنند و دارای نفوس پاک و رحمانی میشوند و تعداد این گروه از سالکان در هر منطقه جغرافیایی و مقطع زمانی شاید از تعداد انگشتان دست تجاوز نکند و هر کدام از آنان در منطقهای از کره زمین زیر نظر ولی زمان انجام وظیفه مینمایند و پس از درگذشت هر یک سالک دیگری جایگزین وی میگردد
. این نحوه سلوک را (سلوک اویسی) مینامند و شاید راز وجه تسمیه آن در سلوک پر رمز و راز اویس قرنی نهفته باشد زیرا اویس با این که در زمان رسول گرامی اسلام (ص) زندگی میکرد و از اصحاب سر امیر مومنان علی(ع) به شمار میرفت ولی ظاهراً ارتباط فیزیکی با این دو کانون نورانی نداشت و در شهر یمن با مادر پیر خود روزگار میگذرانید و خود را روز و شب وقف خدمت مادر سال خورده کرده بود با این همه اشراقات باطنی او از سیر نوری در آفاق این دو خورشید همیشه نورانی حد و حصری نداشت ولی پس از درگذشت مادرش به خدمت امیرمومنان شتافت و به حمایت بی چون و چرا از آن حضرت همت گماشت تا در یکی از جنگها به شرف شهادت نایل آمد و اگر بخواهیم مصداق کاملی در میان سالکان برای این بیت شعر پیدا کنیم:گرچه دوریم ولی با تو سخن میگوییم
بعد منزل نبود در سفر روحانی
بایستی بیشتر به سراغ مجذوبان سالکی رفت که همانند اویس ظاهرا پیرو مرشدی ندارند و در گوشهای از این کره خاکی بدون آن که کسی آنان را بشناسد به مسیر سلوکی خود ادامه میدهند و باطنا با برقراری ارتباطی تنگاتنگ با حضرات معصومین
(ع) چراغ فروزانی را فرا راه خود روشن میکنند که هرگز خاموشی ندارد.معروف است که اویس قرنی برای مشاهده جمال ملکوتی رسول خدا(ص) کارش به بیتابی کشید و از مادر پیر خود اجازه گرفت تا با سفر کوتاه آفاقی او موافقت کند و مادر سالخورده او نیز به شرط آن که عمر سفر او از چند روز تجاوز نکند به وی اجازه دادکه قدم در راه دیدار یار بگذارد اویس بر شتر خود سوار شد و با اشتیاقی توصیف ناپذیر عازم مدینه گردید ولی وقتی که در مسجد مدینه جای خالی رسول خدا(ص) را مشاهده کرد دریافت که حتی در این سفر نیز توفیق زیارت آن جناب را پیدا نخواهد کرد چرا که اگر در انتظار آمدن رسول خدا(ص) بنشیند نمیتواند به وعدهای که دل مادر سالخورده خود را به آن خوش کرده بود عمل کند و به موقع به شهر و دیار خود برسد لذا این حرمان را به جان خرید و برای رعایت حرمت وعدهای که داده بود و نیز برای پرهیز از دلتنگیهای مادر پیر خود پای در رکاب کرد و عازم یمن شد پس از رفتن اویس حضرت رسول اکرم(ص) که برای انجام کاری به خارج از شهر مدینه رفته بودند به مدینه باز گشتند و همین که در مسجد حضور یافتند فرمودند: بوی برادرم اویس را میشنوم و اصحاب عرضه داشتند که اویس به اشتیاق دیدار شما آمده بود ولی نتوانست در انتظار دیدار بنشیند و به ناچار به شهر خود بازگشت از این روی در ادبیات عرفانی ما بر این دقیقه کلامی پای میفشارند که در سفرهای روحانی دوری راه وجود ندارد و ارتباطات روحی و معنوی برای مردان راه کار دشواری نیست.
این خداوند کریم است که از میان هزاران سالک دست مجذوبان سالک را میگیرد و در حلقه تربیت ولی زمانشان مینشاند. سیر مجذوبان سالک در مسیر سلوکی خود به سرعت برق است مسیری را که دیگر سالکان در مدت زمانی چندین ساله طی میکنند اینان در فرصت کوتاهی از آن مراحل سلوکی دست افشان و پای کوبان عبور میکنند بی آنکه گردی بر دامن آنان بنشیند:
بعد از ین نور به آفاق دهیم از دل خویش
که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد
همان گونه که سیر سالکان برقآسا است و به عقابی میمانند که با چشم تیز بین و بالهای گسترده در فراز ابرها حرکت میکنند و مشی لاکپشتی ما را مینگرند و میروند بیآنکه نازی به ما بفروشند سقوط آنان نیز همانند سیر سلوکی آنان برقآسا و هول انگیز است
. اگر آدمی از یک ارتفاع بسیار کوتاهی به طرف زمین سقوط کند آسیب چندانی نمیبیند و میتواند پس از لحظاتی درنگ به راه خود ادامه دهد ولی اگر این سقوط از یک ارتفاع چند هزار متری باشد روشن است که بر سر آدمی چه میآید و از او چه میماند!1/2):
سالکان مجذوب خانقاهی به رهروانی گفته میشود که مربی ظاهری دارند و در حلقه ارادت و تربیت مردان راه رفته و راه آشنا در میآیند و به تدریج منازل سلوکی را یکی پس از دیگری ولی با تأنی و آهستگی طی میکنند اینان معمولا رفته رفته با خودسازی و ریاضات شرعی که برای آنان در نظر گرفته میشود با گفتن «ذکر» کار خود را شروع میکنند و زیر نظر مربیان راه آشنا خلوت خود را به نور «ذکر» منور میدارند و هنگامی که «ذکر» فاصلۀ «لب» تا «قلب سالک» را طی کرد و در باطن او به تجلی نشست به مقام شهود در مدار «ذکر» نایل میآید و شگفتیهای مستور در اذکار خداوند را آشکارا میبیند و در اینجا است که دستور سلوکی سالک توسط مربی او عوض میشود تا به رؤیت جلوههای دیگری از اسماء و صفات الهی نایل آید و سرانجام از «وادی ذکر» به « اقلیم فکر» روی میآورد و به سیر خود ادامه میدهد و این امر در مورد سالکان مجذوبی که شیوه اخلاقی دارند بیشتر صدق میکند.متأسفانه در پیشینه سلوکی ما کم نبودهاند مدعیانی که تعدادی از همین
«سالکان مجذوب» را در حلقه ارادت خود در آوردهاند. این دجالان که زشتی و پلشتی آنان برای این صافی دلان مستور بوده است با ادعای «مهدویت نوعی» و اینکه قطب زمانه خود و «مهدی» دوران خویشاند! مسیر سلوکی آنان را از صراط مستقیم هدایت به سنگلاخ ضلالت تغییر جهت دادهاند و در بیه سرگردانی رهایشان ساختهاند و در زمانه ما نیز از این قماش افراد ناصالح و مدعی به وفور یافت میشود و کار تمیز آنان را باید به رهروان دل آگاهی سپرد که بر دقیقههای سلوکی و نکتههای عرفانی اشراف کامل دارند و «مردان راه» را از «غولان راه» تشخیص میدهند و در کمند فریب این دجالان متمهدی و داعیه داران «مهدویت» گرفتار نمیآیند و از این روی عارفان راه شناس همیشه بر این نکته پای فشردهاند که نباید دستوراتی که مربیان برای رهروان راه معرفت در نظر میگیرند و شیوه سلوکی آنان را مشخص میسازند کمترین تضادی با دستورات شرع مقدس اسلام داشته باشد چرا که «طریقت» عمل کردن به آداب «شریعت» است و «حقیقت» نتیجهای است که سالک از عمل کردن به دستورات شرع میگیرد و این سه اصل یعنی: «شریعت» «طریقت» و «حقیقت» سه ضلع یک مثلث سلوکی را میسازند که در صورت جدائی از شاکله واقعی خود فاصله میگیرند و هیچ یک بدون دو اصل دیگر نمیتواند به این مهم دست یابد.این که گفته میشود
: ما «شریعت» را پشت سر نهادهایم و در وادی «طریقت» ره میسپاریم! یک مفلطه آشکار بیش نیست زیرا همان گونه که گفتیم «طریقت» عمل کردن به آداب «شریعت» است و با پشت سر انداختن «شریعت» نمیتوان در وادی «طریقت» قدم نهاد و این درست به آن میماند که کسی مدعی شود که از وادی «شریعت» به «حقیقت» رسیده است بیآنکه در وادی «طریقت» قدم بگذارد!لسان الغیب حافظ شیرازی در زمره مجذوبان سالکی است که حضور مدعیان سیر و سلوک را در زمانه خود بر نمی تابد و به
«سالکان مجذوب» هشدار میدهد که دست بر دامان کسی زنند که از مردان باشند!صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
-------------------------------------------
نقد صوفی نه همین صافی بی غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
-------------------------------------------
کجاست صوفی دجال کیش ملحد شکل؟
بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید
-------------------------------------------
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه میخورد
پار دمش دراز باد این حیوان خوش علف
-------------------------------------------
خدا را کم نشین با خرقه پوشان
رخ از رندان بیسامان مپوشان
درین خرقه بسی آلودگی هست
خوشا وقت قبای میفروشان
تو نازک طبعی و طاقت نیاری
گرانیهای مشتی دلق پوشان
درین صوفی و شان دردی ندیدم
که صافی باد عیش درد نوشان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و ایمن گذر از اهرمنان
نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر کسی که کله کج نهاد و تند نشست
کلاهداری و آیین سروری داند
هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
نشان اهل خدا عاشقی است با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمیبینم
ملاحظه میکنید هنگامی که حافظ میخواهد
«نشانه اهل خدا» را به دست دهد از «عاشقی» نام میبرد همان بارقه خدایی که «مجذوبان سالک» در کمندش گرفتار آمدهاند ولی «مشایخ طریقت» از آن نصیبی ندارند.فرق عمده
«مجذوبان سالک» و «سالکان مجذوب» در این است که اینان پس از صدور «حوالههای غیبی» مأموریت دارند آنها را به صاحبان شان ابلاغ کنند و به تشخیص خود هرگز کاری انجام نمیدهند و کلمه «من» بر زبان آنان نمینشیند و کشف و کرامات عدیده خود را ناشی از عنایت حضرت باری و الطاف کریمانه حضرات معصومین میدانند و در صورت مشکل گشایی از کار بندگان خدا آن را نه به خود که به تفاوت مورد به یکی از امامان معصوم(ع) نسبت میدهند در حالی که سالکان مجذوب «مشی حوالهای» ندارند و آنان بر اساس معیارهای سلوکی خود عمل می کنند و لذا جاذبه رفتاری «سالکان مجذوب» با «مجذوبان سالک» قابل قیاس نیست. دومین فرق عمدهای که در میانه این دو گروه سلوکی وجود دارد این است که «مجذوبان سالک» همانند نسیم میآیند و به سان نسیم نیز رخت بر میچینند و میروند و دسترسی به آنان از طرق عادی و مرسوم امکانپذیر نیست. در حالی که «سالکان مجذوب» در محل معینی زندگی میکنند و به دستگیری از طالبان میپردازند و ملاقات با آنان تابع تشریفات صوری و ظاهری است:بس که سبک میگذرم چون نسیم
نیست به گیتی اثر پای من
نظرات ()
|
سحر به ياد تو از خواب ناز برخيزم |
|
|
به اين اميد که ببينم جمال تو سحری | |
|
نشد ز يار سفر کردهام مرا خبری |
|
|
نيامد از سر کويش نشانی و اثری | |
|
نسيم صبح بگويش اگر كنی گذري |
|
| بگو به دوست كه ما را ز خاطرت نبري |
نظرات ()درباره محبت در روايات صحبت هاي زيادي شده است. ما در روايات لفظ عشق نداريم. اما در بعضي از روايات براي غير خدا استعمال شده است.
ولي شدت محبت را عشق ميگويند. ( و الذين آمنوا اشدّ حبا الله )
براي مقدمه بايد عرض كنم كه محبت فرع بر زيبايي و جمال است. هر جا انسان زيبايي را مورد شناخت خويش قرار دهد به آن چيز محبت پيدا ميكند اينكه انسان به اشياء زيبا ظاهري علاقه دارد شكل نازله آن است.
شهوت لذت عارضي است ولي نفس درك و شناخت زيبايي محبتآور است و موجب حصول لذت دروني و لذت ذاتي ميشود، بنابراين نتيجه ميگيريم كه محبت تابعه از زيبايي و جمال است كه اين محبت بستگي به ميزان شناخت دارد به همان اندازه كه به جمال جميل شناخت پيدا ميكنيم به آن شيء محبت پيدا خواهيم كرد. پس اختلاف مراتب محبت تابع اختلاف مراتب معرفت است لذا بايد ابتدا ببينيم كه اقسام معرفت چگونه است تا بتوانيم اقسام محبت را درك كنيم از ديدگاه اهل معرفت زيبايي حقيقي از خداوند است ( ان الله جميل و يحب الجمال ) ما اگر مهربانيم تا حدي است كه عصباني نشده باشيم و وقتي عصباني شديم آن صفت مهرباني ما ميرود. يعني اين عطوفت مقيد است اما صفات خداوند مطلق است يعني خداوند در همان حال كه عطوف است منتقم نيز هست. يعني در تحت هر لطفي قهري است در تحت هر لطفي نهفته است. صفات خداوند عين ذات است و صفات موجودات ممكن عارض بر ذات است بنابراين رحمت الهي غضب الهي است و غضب الهي رحمت الهي است بنابراين از نظر ما مجمع الاضداد است البته اگر از مقرّ الوهيت بنگريم همه صفات عين هم هستند و يكي ميباشند.
در عالم كثرت همه چيز با هم تزاحم دارد ولي در عالم وحدت همه چيز يكياند. وحدت دارند نه اتحاد ( كه فرع بر دوئيت است ) لذا شيخ شبستري در مورد وحدت در عالم وحدت چنين ميگويد:
حلول اتحاد اينجا محال است
كه در وحدت دوئي عين ضلال است
مانند نور منشور كه اگر از منشور برگرديم يك نور است گفتيم كه يكي از اوصاف الهي جمال است ( اللهم اني اسئلك بجمالك بالجمله و كل جمالك جميل ) از اين منظر لطف و قهرش زيباست.
اينكه اهل معرفت در بعضي احوال عذاب الهي را هم خريدارند و ميگويند: “ اگر عذاب از سوي توست راضي هستيم” از اين منظر ميباشد.
در دعاي كميل آمده است: «صبرت علي عذابك فكيف اصبر علي فراقك» از آنجا كه عذاب فعل خداست آن را هم ميپذيرد.اما آنچه كه حضرت امير (ع) در اين دعاها ميفرمايد منظورشان اين است كه نميخواهند در مرحله افعال و صفات الهي بمانند. بلكه ميخواهند به ذات برسد بنابراين قسم اول زيبايي، زيبايي مطلق و زيبايي ذاتي است.
قسم دوم زيبايي ، زيبايي عرضي و محدود است .
ما اعتقاد داريم هر چه در عالم هستي وجود دارد تجليات ذاتي و صفاتي خداوند است.
در مباحث عرفاني موجودات اين عالم مظاهري از اسماء الهي هستند و از آن جا كه خداوند زيباست بنابراين همه چيز در اين عالم زيبا ميباشد و به عبارتي « احسن كل شيء خلقه » .
خداوند همه چيز را زيبا آفريده است . مرحوم علامه طباطبايي از اين آيه دو استفاده كرده است اولاً همه چيز خلق خدا است و ثانياً همه چيز زيباست منتها زيبايي هر چيزي عرضي است يعني اينكه پرتوي از زيبايي ذات حضرت حق است همچنين محدود و قسمتي از زيبايي حضرت حق است
تا اينجا دو قسم زيبايي را شناختيم. اگر كسي عارف به ذات حق شد و به جمال ذاتي او شناخت پيدا كرد، محبتش هم محبت به ذات او ميشود .
اگر خداوند را در مرحله صفات و افعال بشناسيم يعني از پايين به بالا برويم و يا از اثر پي به مؤثر ببريم، ( برهان « انّي ») اين معرفت معرفت عوامانه است. برخلاف آنكه در دعاها ميخوانيم « يا من دلّه ذاته بالذات » اينها ميگويند چون خداي هست درختي هم هست بر خلاف آنهايي كه ميگويند اگر درختي است پس خدايي هم است.
اين دو دسته يعني كساني كه صاحب معرفت افعالي هستند و درك محضر ميكنند ( محبت افعالي و صفاتي دارند ) و كساني كه معرفت به ذات پيدا كردهاند و درك حضور ميكنند وجه مشتركشان اين است كه در عالم غفلت نيستند.
گروه سوم گروهي هستند كه غافلند يعني به همين مظاهري به طور استقلالي محبت ميكنند. چرا كه وجودي مجازي را وجودي حقيقي مي پندارند، بنابراين آن محبتشان هم «عشق و محبت مجازي» است.
بنابراين اقسام محبت تابع اقسام زيبايي است.
محبت در مقام افعال متغير و محبت در مقام ذات ثابت است آنكه در مقام افعال محبت به خداوند دارد مانند اين است به خاطر احسان خداوند به او محبت پيدا كرده است لذا زماني هم كه بلايي نصيبش شود محبتش هم از بين مي رود.
اما در مقام ذات چون سرچشمه را پيدا كردهايم بنابراين او را در همه حال دوست داريم لذا محبت در مقام ذات به علت آنكه كامل است عشق گويند .
عبادت در لسان آيات و روايات به معني شناخت و معرفت است « و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون » كه گويند « ايّ الا ليعرفون » عبادت از يك سو موجب معرفت است و از سوي ديگر در مراتب بالاتر محصول معرفت است .
امير مؤمنان عبادت را به سه دسته تقسيم ميكنند :
1- دستهاي كه خدا را عبادت ميكنند « خوفاً من النار »
2- دستة دوم كساني كه « طمعاً للجنه » خدا را عبادت ميكنند .
3- دسته سوم خداوند را از روي « حب » عبادت ميكنند.
محبت از ديدگاه اميرمؤمنان سه قسم است سه قسم است :
1- شناخت خداوند با صفات قهريه
2- شناخت خداوند با صفات لطفيه
3- شناخت خداوند براي خود خداوند
حضرت امام در اواخر عمر شريفشان فرمودند: در حضور جمع شهادت دو ركعت نماز براي خدا نخواندم.
سپس توضيح مي دهد كه منظور اين است كه دو ركعت نماز كه محصول معرفت به ذات باشد نخواندم.
در مناجات شعبانيه درخواست ميكنيم كه به محبت ذات برسيم: « الهي هب لي كمال انقطاع اليك » يعني خدايا مرا از محبت صفاتي و افعالي بيرون آور و به مرحله محبت افعالي برسان.
« اليك » اشاره به مقام ذاتي دارد.
محبت در مقام ذات انسان را صاحب مقام عشق و رضا ميكند اما محبت در مقام صفات و افعال انسان را صاحب مقام صبر مينمايد.
نظرات ()يکي از خلقهاي ثابت همگاني تغيير ناپذير و نسخ ناپذير که زمان هيچ وقت نمي تواند در آن تأثير داشته باشد، عبادت و پرستش است. يکي از نيازهاي بشر پرستش است.
پرستش آن حالتي را مي گويند که در آن انسان به باطن خود توجه مي کند و حقيقتي را مي يابد که او را آفريده است و خود را در قبضه قدرت او و نيازمند و محتاج او مي بيند.
پرستش در واقع سيري است که انسان از خلق به سوي خالق مي کند.
اين امر اساساً قطع نظر از هر فايده و اثري که داشته باشد خودش يکي از نيازهاي روحي بشر است. انجام ندادن آن در روح بشر ايجاد عدم تعادل مي کند مثال ساده اي عرض مي کنم: اگر ما کجاوه اي داشته باشيم و حيوانهايي خورجينهايي که روي اين حيوانها مي گذارند بايد تعادلشان برقرار باشد. نمي شود يک طرف پر باشد و طرف ديگر خالي. انسان در وجود خودش خانه خالي زياد دارد در دل انسان جاي خيلي از چيزها هست. هر احتياجي که برآورده نشود روح انسان را مضطرب و نامتعادل مي کند اگر انسان بخواهد در تمام عمر به عبادت بپردازد و حاجتهاي ديگر خود را برنياورد همان حاجتها او را ناراحت مي کند. عکس مطلب هم اين است که اگر انسان هميشه دنبال ماديات برود و وقتي براي معنويات نگذارد باز هميشه روح و روان او ناراحت است. ( نهرو ) مردي است که از سنين جواني لامذهب شده است در اواخر عمر يک تغيير حالي در او پيدا شده بود خودش مي گويد من هم در روح خودم و هم در جهان يک خلائي را يک جاي خالي را احساس مي کنم که هيچ چيز نمي تواند آن را پر کند مگر يک معنويتي. و اين اضطرابي که در جهان پيدا شده است علتش اين است که نيروهاي معنوي جهان تضعيف شده است. اين بي تعادلي در جهان از همين است.
در کشورهاي کمونيستي اين ناراحتي به سختي وجود داشت. تا وقتي که اين مردم گرسنه بودند و گرسنگي به ايشان اجازه نمي داد که درباره چيز ديگري فکر بکنند يکسره در فکر تحصيل معاش و در فکر مبارزه بودند. بعد که يک زندگي عادي پيدا کردند يک ناراحتي روحي در ميان آنان پيدا شد. در موقعي که از کار بيکار مي شدند تازه اول مصيبت آنهاست که اين ساعت فراغت و بيکاري را با چه چيز بربکنند؟ بعد مي گويد من گمان نمي کنم اينها بتوانند آن ساعات را جز با يک امور معنوي با چيز ديگري پر بکنند. و اين همان خلائي است که من دارم.
نظرات ()دعوت شديم به ضيافت الله و ضيافت الله در عالم ماده عبارت است اين که ما را پرهيز بدهد از تمام شهوات دنيوي؛اين مرتبه مادي ضيافت الله است که همه کساني که دعوت شدند به اين ضيافت بدانند که ضيافت خدا در اين نشأه چشم پوشي از شهوات است و ترک آن چيزي که قلب انسان؛ يعتي روح طبيعي انسان به آن مايل است و مي بايست آن را ترک کرد.
اين ضيافت خداست و آن سايه ضيافتهاي است که در طول عالم وجود تحقق دارد؛منتها در عالم ماده به اين صورت است که ترک شهوات طبيعي و شهوات جسماني است و در عالم مثال ترک شهوات خيالي است و در عالم بعد از مثال ترک شهوات عقلاني و روحاني است.
شهوت درهر جا به يک صورت تحقق دارد:
در اين عالم به همين طور که مي دانيد.
در عالم بعد از اين عالم (عالم مثال)، شهواتي که انسان دارد بالاتر از شهواتي است که در عالم طبيعت دارد و جلوگيري از آن مشکل تر است. ضيافت الله در اين جا آن است که از آن شهوات انسان منصرف بشود ( شهوات نفساني ) آن شهوات نفساني که الآن عالم گرفتارش هست .
شهوات عقلاني هم بالاتر از اين شهوات است. ضيافت الله در آن جا باز اين است که از شهوات عقلاني هم بايد دست برداشت.
در همه اين مراتب شيطان وارد است که نگذارد شما از اين ضيافت الله استفاده کنيد يعني در عالم طبيعت، در عالم خيال و در عالم عقل هم نگذارد. دست برداشتن از آن آمال عقلاني نيز مشکل تر از ديگر آمال است. آمال نفساني که پايين تر از آمال عقلاني است، عالم را به آتش کشيده است.
شهوات جسماني ترکش آسان تراست تا شهوات بالاتر انسان تا آن آخر مبتلا به شهوات نفساني است و ضيافت الله هم در آن عالم اين است که ما دعوت شديم که ترک کنيم اينها را و اينجا ظل ( سايه ) آنجاست و آنجا روح اينجاست.
اين ديگر هر کسي دست خودش است که ببيند چه کرده است.آيا در محضر حق تعالي که ما را دعوت کرده است وارد شده ايم يا نه ؟
مسائل بالاتر از اينجا هم هست. اينها مراتبي است از آن ضيافت.
فوق اين ضيافات، ضيافت اهل معرفت است که خدا همه را دعوت کرده است و اهل معرفت و کُمّل از اوليا در آن ضيافت وارد مي شوند و مي تواند و البته نادري مي توانند از عهده آن برآيند و فوق همه اين مقامات آنجايي است که ديگر ضيافتي در کار نيست.
مضيفي و ميهماني و مهمانداري و ضيافتي در کار نيست و آن چه در وهم تو نايد آن است که اصل مسأله ديگر مي رسد به جايي که ضيافتي در کار نيست.
نظرات ()خداي سبحان دو نوع عذاب دارد؛ عذاب جسماني و عذاب روحاني.
عذاب جسماني آن است که به بدن يا مال يا فرزندان و مانند آن آسيبي برساند.
عذاب روحاني آن است که از مقامات روحاني بکاهد و لذت مناجات با خود را از کام انسان سلب کند و يا آبرو و حيثيت انسان راببرد.
عذاب روحاني بسيار شديدتر از عذاب جسماني است.
چه اينکه روح و همه شئون آن قويتر از جسم و اوصاف و عوارض آن است.
نظرات ()روزه اثری دارد که شیطان را از آدم دور می کند.
ما برای آن که بفهمیم شیطان با ما است یا نه نزدیک است یا نه بايد خاطراتمان را ورق بزنیم ببینیم چه در ذهن ما می گذرد. قلب انسان یا محل نزول الهامات ربانی است یا محل نزول خطورات شیطان است و هیچ گاه خالی از یکی از این دو حال نیست؛ به همین خاطر آنچه در ذهن ما می گذرد خود نساخته ایم. اگر خوب است معلوم می شود فرشتگان گذاشته اند و اگر بد است معلوم می شود جزء دست ساخته شیطان است.
اگر این خاطرات صفحه نفس ما بد بود، نیت های بد داشتیم یا همواره بدنبال طبیعت تلاش و کوشش می کردیم، آن شیطان است که این خاطرات را بوسیله وَهم و خیال در نفس ما تزریق می کند و معلوم می شود از ما دور نیست.
ما برای آن که بفهیمم آیا روزه ما مقبول است یا خیر راه دارد. اگر هیچ خاطره ای علیه کسی یا علاقه به دنیا و مانند آن در قلب ما خطور نکرد، معلوم می شود روزه ما مقبول و شیطان از ما دور شده است و راحت شده ایم و اگر در اختیار این خاطرات قرار گرفته ایم در این روزه ما باطن و راز و سری وجود ندارد.
در حدیث شریف فرمود: لکل شیء زکوه وزکوه الابدان الصیام. هر چیزی زکات دارد زکات بدن روزه گرفتن است که باعث نمو بدن است مگر نه آن است که این بدن باید همراه روح این راه را طی کند.
در دعای ابوحمزه ثمالی به ما آموختند که به خدا عرض کنیم: خدایا چرا در موقع عبادت خوابمان می آید؟ چرا هر وقت شب می خواهیم با تو خلوت کنیم خوابمان می آید سنگین هستیم؟
این چنین نیست که لذت یاد خدا رایگان نصیب هر کسی بشود.
این چنین نیست که بیدار ماندن در شب نصیب هر کسی بشود.
نظرات ()خواب مکتبي است که انسان ميتواند از آن بهره هاي فراوان ببرد. تمام علوم در زمان بيداري نصيب انسان نمي شود.
آنها که در حالت بيداري بيدارند؛ در خواب هم بيدارند.
آنها که در حالت بيداري خوابند؛ در خواب هم خوابند.
آنها که در عالم بيداري طبيعت گرايند؛ توفيق ديدن خواب صادق هم صيبشان نمي شود.
آنها که در بيداري از عالم طبيعت منزهند؛ هم در بيداري از علوم حصولي بهره اي دارند و هم در عالم خواب از علوم شهودي طرفي ميبندند.
يک انسان دروغگو هرگز خواب خوب نمي بيند. مانند انسان کور که در عالم خواب صوري را مشاهده نمي کند و يا يک انسان ناشنوا که در خواب هاي خود صدايي را نمي شنود.
« هر روشي را که انسان در بيداري داشته باشد؛ در خواب هم گرفتار همان روش است. »
انسان دروغگو بر اثر تيرگي ضمير ممکن نيست روياي صادقانه نصيبش شود. چون نفسي که با سرمايه تيرگي به سراغ عالم مثال رفته است؛ تيرگي نصيبش ميشود.
انسان اگر بخواهد خواب خوب ببيند بايد در بيداري مواظب خود باشد، يعني در بيداري صادق، بلکه صديق باشد تا بتواند به صداقت در عالم رويا راه پيدا کند.آنگاه هرچه ببيند درست خواهد بود.
نظرات ()روايات يک سلسله از حکمت هاي ظاهري روزه را بيان مي کند هشام بن حکم از امام صادق - سلام الله عليه - مي پرسد: چرا روزه گرفتن بر مردم واجب شد؟ فرمود: براي اينکه فقير و غني هر دو در امساک يکسان اند هر دو نبايد بخورند و بياشامند. افرادي که دارند و هميشه سيراند اينها رنج گرسنگي را تحمل نکردند لذا بوسيله روزه گرفتن رنج گرسنگي را تحمل مي کنند تا درد گرسنگان را بچشند زيرا کسي که وضع مالي اش خوب است هر وقت هر چه بخواهد در اختيار او است هرگز گرسنه نيست.بنابراين درد گرسنگي گرسنگان را احساس نمي کند و با روزه گرفتن درد فقرا را احساس مي کند و با آنها همکاري خواهد کرد.
اين نازل ترين درجه روزه گرفتن است انسان در غير ماه مبارک رمضان هم نبايد آنقدر بخورد که هميشه سير باشد و درد گرسنگي گرسنگان را نچشد و يا بي خبر باشد و نداند که در جهان چه مي گذرد. اين قدم اول است.
اما روزه تنها براي آن نيست که انسان گرسنه و تشنه بشويد. آن صومي که انسان را به تقوا و فلاح و در نتيجه به کرامت - که وصف فرشتگان است - مي رساند؛ نيست.
امام رضا (ع) در نامه اي به ابن سنان جريان روزه گرفتن را چنين ذکر کرده است:
انسان گرسنگي و تشنگي را براي اينکه خداي او گفت «تحمل بکن» تحمل مي کند. اين حديث يک درجه بالاتر از حديث قبلي را بيان مي کند. اين تحمل را اطاعت از فرمان خدا تبيين مي کند.
خداوند مي فرمايد : « الصوم لي » روزه مال من است و من شخصاً جزاي روزه دار را مي دهم. حال بايد ديد که انسان به کجا مي رسد که خداوند خود مستقيماً جزاي او را به عهده مي گيرد.
حال آيا در آن جا سخن از خوردن و پوشيدن و نوشيدن است يعني خوراکي آنقدر بالا است که در لقاءالله هم جا دارد يا انسان به جايي مي رسد که از آنچه بنام خوردن و پوشيدن و امثال ذلک است مي گذرد و به مقامي مي رسد که جاي خوردن و پوشيدن و نوشيدن نيست. در عين حال که خوراکي ها و پوشاکي ها را در مرتبه نازله دارد فرمود: ان المتقين في جنا ت و نهر في مقعد صدق عند مليک مقتدر.
اگر روزه براي اين است که انسان به تقوي برسد انسان با تقوا دو درجه دارد: يکي همان بهشتي که در ان نعمتهاي فراوان موجود است: ان المتقين في حنات و نهر براي لذائذ ظاهري است. يکي هم عنداللهي شدن است: في معقد صدق عند مليک مقتدر همه براي اين مرحله عندالله است آنجا که ديگر سخن از سيب و گلابي نيست سيب و گلابي از آن جسم و بدن او است جنت و نهر براي بدن او است اما لقاء حق براي روح او است اين سر و باطن روزه است.
نظرات ()بركات در شب نازل مي شود. گرچه از طرف خداوند فياض شب و روزي نيست، اما از طرف انسان مستفيض تفاوت ليل و نهار راه دارد و انسان بيشتر فيضها را شب مي گيرد نه روز. زيرا روز سرگرم تلاشها و كوششها فراوان است اما شب كه فرا مي رسد از اشتغال فارغ مي شود و به ابتهال ميپردازد زيرا در اين حال از حواس و علل و عوامل ديگر سرگرم كننده كه خارج از اوست محفوظ است. شر حواس و عوامل بيروني كم است.
توفيق شب زنده داري و با شب روان هم سفر شدن و با شب آفرين هم سخن شدن نصيب گنهكاران روز نخواهد بود. كسي كه روز پايش در برابر گناه مي لرزد شب طاقت ايستادن در برابر الله و شب زنده داري كردن را ندارد كسي كه روز چشمانش به گناه آلوده شد شب سعادت اشك ريختن در كنار سجاده را ندارد كسي كه روز دهانش به تبه كاري باز شد شب به ياد حق و به زمزمه حق گويا نخواهد بود.
گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض
ورنه هر سنگ و گلي لولو و مرجان نشود
ممكن نيست سيه دل روز شب زنده دار سحر باشد، ممكن نيست تبه كار روز پارساي شب باشد.
وقتي از امام رضا (ع) سوال كردند چرا خدا را نمي بينيم فرمود: گناهانتان نمي گذارد.همانگونه از حضرت امير (ع) سوال كردند چرا به نماز شب موفق نمي شويم فرمود: گناه روز توفيق شب زنده داري را مي گيرند.
اصلا گناه توفيق لقاء الله را مي ربايد.
نظرات ()هر كه هواي وصال دارد، در سحرها حال دارد، آري سالك در سحر حال دگر دارد كه سر روي مُهر آورد و دل مملو مِهر كردگار ماه و مِهر دارد.
برادرم نعمت بيداري روزي هر بي سرو پايي نميشود و اين پيك كوي وفا با هر دلي آشنا نميگردد.
نظرات ()
| ذرهاي درد بر آن ماية درمان بردن | به ز كوه حسنات است به ديوان بردن |
| ايستادن نفسي نزد مسيحا نفسي | به ز صد سال نماز است به پايان بردن |
| يك طوافي به سر كوي ولي الهي | به ز صد حج قبول است به ديوان بردن |
| بردن غم ز دل خسته دلي در ميزان | به ز صوم رمضان است به ديوان بردن |
| به ز آزادي صد بنده فرمانبردار | حاجت مومن محتاج به احسان بردن |
| دست افتاده بگيري ز زمين برخيزد | به ز شب خيزي و شاباش ز ياران بردن |
| نفس خود را شكني تا كه اسير تو شود | به ز اشكستن كفار و اسيران بردن |
| خواهي ار جان به سلامت ببري تن در ده | خدمتش را ندهي تن نتوان جان بردن |
| سر تسليم بنه هر چه بگويد بشنو | از خداوند اشارت ز تو فرمان بردن |
دل بدست آر ز صاحب دل و جان از جانبخش
گل و تن رانتوان فيض به جانان بردن
نظرات ()پسر مريد:
بابا اين همه سال به آقا خدمت کردی و اون اين همه دم از عرفان زده چی فهميدي؟
مريد:
آقا يه پارچه نوره. وقتی دستشو میبوسی يه نوری به قلبت وارد ميشه . . . تو اين معارف رو نمیفهمی بايد سالها بيايی زانو بزنی اگه لياقتشو بدست بياری شايد بفهمی . . .
راوی:
عرفان يک حالت درونی و يک شهود و مکاشفه قلبی است .عرفان يک دريافت درونی نسبت به حقايق هستی است که با تهذيب نفس و مجاهدتهای نفسانی حاصل میشود.
نظرات ()